۱۳۸۹ دی ۹, پنجشنبه

مادر بزرگ پدری شكسپیر هم ایرانی بود



احتمالاً در هنگام خواندن این یادداشت مجبور می‌شوید بارها و بارها دندانتان را از روی خشم به هم بفشارید 
بزرگمهر شرف‌الدین سنگدلانه شماری از محبوب‌ترین صفات و خصلت‌های ما ایرانیان را زیر سؤال می‌برد و انگشت اتهام را از غافلگیرانه‌ترین راه ناجوانمردانه سوی ما می‌گیرد و عصبانی‌كننده‌تر اینجاست كه در برخی مواقع و البته به باور خودش در بیشتر مواقع حق با اوست! 
روزنامه‌ها را كه ورق می‌زنی، حرف تازه‌ای نیست. حرف‌های خبرگزاری‌های بزرگ بار دیگر نشخوار شده‌اند و مصاحبه‌های تكراری و عكس‌های تكراری بقیه جاها را پر كرده‌اند. اما در لابه‌لای این صفحات كسالت‌آور، گاه گاه ستون‌هایی هم پیدا می‌شوند كه خواننده‌های ایرانی را سر ذوق بیاورند و باد به سینه آنها بیاندازند: كشف ایرانی‌هایی كه خارج از كشور‌شان به موفقیت‌‌هایی دست یافته‌اند و ما تا امروز روحمان هم از آن خبردار نبوده. آیا می‌دانستی صاحب بزرگ‌ترین سایت تجاری اینترنت (EBay) یك ایرانی است، یا فلان فوتبالیست كه در آن تیم اروپایی بازی می‌كند مادری ایرانی دارد. گاه با خودم فكر می‌كنم ما جز این كشفیات پراكنده در قاره‌های دور چه حرفی برای گفتن داریم.

نمی‌خواهم تاریخمان را به صلابه بكشم و از این حرف بزنم كه ما ایرانی‌ها، چگونه ما شدیم یا ایران ما چه حرفی برای گفتن دارد. مدت‌هاست كه دیگر حوصله‌ این حرف‌های تكراری را ندارم. علاوه بر این من نسبت به وضعیت امروز ایران چندان هم بدبین و منفی باف نیستم. مثلاً شخصاً معتقدم جوانان ایرانی نسبت به جوان‌های كشورهای منطقه رویكردی عمیق‌تر به وقایع دنیای اطراف دارند، چرا كه هر چه باشد ما از معدود كشورهای منطقه هستیم كه تجربه یك تحول سیاسی را پشت سر گذاشته‌ایم و لااقل برای بهتر بودن اندكی تلاش كرده‌ایم.
گفتارهای پراكنده این مقاله درباره مزیت‌های ایران بر كشورهای همسایه هم نیست، چرا كه اگر با دیدگاهی واقع بینانه نگاه كنیم، می‌بینیم ایران در عرصه فرهنگ بین‌الملل آن قدرها هم شناخته شده نیست. از همه كسانی كه افتخارشان این است كه مدونا اشعار مولانا (رومی) را به زبان انگلیسی خوانده، عذرخواهی می‌كنم.

آینده ایران ما به كجا خواهد انجامید؟ این سؤال در ذهن‌های ماست. هفته پیش در یك گردهمایی دوستانه بحث طبق معمول به اینجا كشید كه چه بلایی بر سر هویت ایرانی ما آمده است. من حرف‌هایم را درباره هویت متمایز جوان ایرانی در منطقه تكرار كردم، اما اكثریت جمع معتقد بودند ایران به هیچ وجه به جایگاهی كه «شایسته» آن بوده دست نیافته و نسبت به كشورهای منطقه بسیار عقب مانده است. در این مواقع معمولاً ایران با كشورهای عربی همسایه مقایسه می‌شود كه در چند سال اخیر از نظر تكنولوژیك جهشی چشمگیر كرده‌اند.
(اما آیا كشوری كه مردم آن آخرین مدل ماشین‌ها را سوار می‌شوند و پرسرعت‌ترین خطوط اینترنتی را دارند، در حالی كه زنانش از حق رأی و رانندگی محروم هستند، به راستی پیشرفته به حساب می‌آید؟) در این میان یكی از دوستان گفت: «در آمار معلوم شده كه هوش ایرانی‌ها شصت درصد بیشتر از مردم جهان است و اگر شرایط و امكانات مساعد باشد،‌ ایرانی‌ها ثابت كرده‌اند كه می‌توانند به بالاترین درجات برسند.» این حرف مثل توپ در جلسه صدا كرد و پس از آن دوستان برای تأیید هوش ایرانی مثال‌های بسیاری زدند كه ناسا زیرنظر دانشمندان ایرانی اداره می‌شود یا بهترین متخصص جراحی عنبیه در جهان یك ایرانی است.
من نمی‌دانم چند درصد كاركنان ناسا ایرانی هستند یا پزشك‌های ایرانی در بیمارستان‌های آمریكا چه عمل‌های شگفت‌انگیزی انجام داده‌اند. نمی‌دانم صاحبان چند سایت اینترنتی، اصلیتی ایرانی دارند یا نسب چند سیاستمدار، هنرپیشه یا فوتبالیست به زنان و مردان ایرانی می‌رسد. نكته‌ای كه برای من از هر چیز عجیب‌تر است این توهم خود برتربینی است كه ما ایرانی‌ها نسبت به مردمان جهان داریم. پندار سركوفته‌ای كه در بسیاری لحظه‌ها به راسیسم پهلو می‌زند؛ نژادپرستی از نوع ایرانی. این است بحث ما.

نمی‌دانم این پندار از كجا در ما ریشه دوانده كه ایرانی‌ها باهوش‌ترین مردمان جهان هستند، هنر تنها نزد ایرانیان است، یا ایران بزرگ‌ترین و «بهترین» صادر كننده مغز در دنیاست. گاه با خودم فكر می‌كنم چه سعادتی است برای جهان كه ایران هنوز یك كشور جهان سومی است كه اگر نبود، هیچ بعید نمی‌دانستم ما هم همچون هیتلر با شعار برتری قوم آریا به همسایگانمان بتازیم و عرب‌ها و ترك‌ها را قتل عام كنیم. نگاهی به وبلاگ‌های فارسی انداختم تا ببینم جوان ایرانی نسبت به «دبی» چه نگاهی دارد. برایم واقعاً عجیب بود كه كمتر كسی پیدا می‌شد كه از عرب‌ها به نام «سوسمارخور» نام نبرد و این دستاوردهای تكنولوژیك را شایسته چنین ملت عقب‌مانده‌ای نداند. یكی حتی نوشته بود: «یادمه توی مجله عربی خوندم به گیگابایت می‌گن جیجابایت» و بعد از آن چند علامت خنده‌گذاشته بود. كسانی كه زیر این مقاله نظر یا Comment گذاشته‌ بودند هم بعد از اعتراف به این كه این نكته باعث انبساط خاطرشان شده، نوشته بودند عرب‌ها حتی گوگل را هم نمی‌توانند تلفظ كنند و به آن می‌گویند «جوجل». به نظر می‌رسد نژادپرستی به گونه مرموز و البته پنهانی در اعماق تفكر ما ریشه دوانده.
«حساسیتم از آنجا ناشی می‌شه كه می‌بینم ]عرب‌ها[ یك شانزدهم ما هم فرهنگ ندارند، ولی از ما پیشرفت بیشتری كرده‌اند.»یا«موسیقی غنی و با پتانسیل ما كه از موسیقی محلی كشورهای آمریكای لاتین به مراتب بهتر است در جهان به شدت مهجور مانده.»
نكته تلخی كه در همه این اظهارنظرها به چشم می‌خورد این است كه ما ایرانی‌ها، اگر چه تحفه چندانی برای جهان امروز نداشته‌ایم (یا داشته‌ایم و فرصتی برای ارائه آن پیدا نكرده‌ایم) حتی حاضر به پذیرش برابری فرهنگ‌ها هم نیستیم و معتقدیم عرب‌های سوسمارخور، چینی‌های چشم‌بادامی یا ترك‌های .... به طرز ناجوانمردانه‌ای حق ما را خورده‌اند
.
ما چگونه می‌خواهیم دم از گفت‌وگوی فرهنگی‌ بزنیم در حالی كه هنوز بیشتر ایرانیان معتقدند تاریخ ایران تنها در عصر سه تیره هخامنشی، اشكانی و ساسانی خلاصه می‌شود و اقوام مهاجم، بیگانه و انیرانی و عرب یا ترك تبار و مغول هیچ تأثیری در شكل‌گیری هویت امروزین ما نداشته‌اند؟ چگونه دم از گفت‌وگوی فرهنگ‌ها می‌زنیم وقتی می‌گوییم بعد از حمله اعراب، دیگر هیچ قوم ایرانی فرصت این را پیدا نكردند كه بر ایرانشان حكومت كنند؛ قاجارها را نمایندگان استعمارگران ترك بدانیم و غزنویان را دست نشانده‌های خلفای عباسی و اعراب.
«ما ملتی هستیم كه پس از یورش تازیان، رنگ حكومتی ایرانی را بر خود ندیده‌ایم!»
به راستی جای تأسف و شرمساری است كه در قرنی كه دنیا عقده‌های نژادپرستانه را باز می‌كند و كنار می‌نهد، ما این گونه به خونی كه در رگانمان جاری است غره شده‌ایم و این گونه به مبهم‌ترین ریشه‌های نژادیمان، ارتجاع كرده‌ایم. چگونه می‌خواهیم در فرهنگ جهانی حرفی برای گفتن بیابیم وقتی هنوز اصلی‌ترین دغدغه‌مان این است كه «چه كسی پیدا می‌شه كه یه اعتراض نامه بنویسه برای ایرانی‌ها كه به پارسی نگن فارسی».
می‌دانم این حرف، جنجال‌ها و اعتراض‌های بسیاری به دنبال خواهد داشت، اما باید بگویم كه به نظر من حماسه دفاع از نام خلیج فارس در برابر خلیج عرب، بیشتر از آن كه مبارزه‌ای حقیقت‌جویانه یا تاریخی باشد، پیكاری بود كه بیشتر بوی تمایلات نژادپرستانه پان ایرانیستی و ضدعربی در آن به چشم می‌خورد. ما همان ایرانی‌هایی هستیم كه هنوز معتقدیم «دبی از صدقه‌سری پول‌های ما دبی شد» و از تصور این كه در كشورهای دیگر ما را با اعراب اشتباه بگیرند، به خود می‌لرزیم: «برای ما كه در خارج از ایران زندگی می‌كنیم حتماً اتفاق افتاده كه مجبور می‌شویم به دیگران توضیح دهیم كه نخیر ما ایرانیان، عرب نیستیم و ... حتماً در ادامه هم از كوره در می‌رویم و به زور چماق سعی می‌كنیم در مغز نه چندان پذیرا برای آنان این موضوع را فرو كنیم.»
یا «چرا باید اجازه داد آنجا كه نامی از نشانه‌های ایرانی بودن می‌رود باز هم شبهه افكنده شود تا ایران را هر چه بیشتر در ذهن جهانیان، كشوری عرب بنمایند.»
به نظر می‌رسد هجوم ناگهانی ایرانی‌ها به سایت‌های اینترنتی برای دفاع از نام خلیج فارس، بیشتر حاصل تحریك احساسات «ضد عرب» باشد. مورد مشابه این را می‌توان در مورد «حسین رضا‌زاده» هم دید كه وقتی در بعضی سایت‌ها از او به اشتباه به عنوان قهرمانی عرب یاد كرده شد، ایرانیان به خشم آمدند و باز هم نامه‌های petition پر كردند.
«یكی از بدترین مواردی كه در این مورد شنیدیم این بود كه دوستی می‌گفت پس از قهرمانی رضازاده در المپیك 2000 سیدنی، یك چینی یا ژاپنی به برادر او بابت كسب اولین مدال طلای اعراب در وزنه‌برداری تبریك گفته بود و چه زوری زده بود این جوان تا به چهار، پنج نفر از حضار در آن صحنه حالی كند كه رضازاده عرب نیست و ما هم عرب نیستیم و فقط رسم‌الخط‌مان با اعراب یكی است و الخ». واقعاً امیدوارم هدف دوستانی كه از ایرانی بودن قهرمان ملی‌شان دفاع می‌كنند افشای حقیقت تحریف شده بوده باشد، نه برافراشتن رگ‌های غیرت ضد عرب.
همه اینها نشان می‌دهد كه ما «ایرانی‌ها» آن گونه كه ادعا می‌كنیم مسأله فردیت‌گرایی را نپذیرفته‌ایم و در اعماق وجودمان هنوز باور نداریم در دنیای امروز، هویت‌های فردی كم كم جانشین هویت‌های جمعی و گروهی می‌شوند. ما هنوز اصرار داریم كه در یك نظام قبیله‌ای - قومی، تك تك ایرانی‌ها یا ایرانی تبارهای دنیا را پیدا كنیم و در یك یاركشی كودكانه، آنها را جزو لشكریان خود ثبت كنیم. گویی هنوز باور نداریم كیستی هر انسان را منش و دانش او شكل می‌دهد نه خون رگانش و ملیت هر انسان را موطنی رقم می‌زند كه در آن آرام می‌یابد، نه جایی كه خودش یا پدر و مادرش در آن به دنیا آمده‌اند. آیا باید خارجی‌هایی كه در ایران زندگی می‌كنند و توانسته‌اند ملیت ایرانی به دست آورند را برای همیشه خارجی و بیگانه بدانیم. این حقیقت تلخ هنوز وجود دارد: ما مردمان افغان را هیچ گاه برادر یا خواهر خود ندانستیم و بچه‌های آنها را كه از مادرانی ایرانی در خاك ما زاده شده‌اند هیچ گاه ایرانی ندانستیم. پان ایرانیسم این گونه در ما ریشه دوانده است.
اروپا و جهان سال‌هاست از نژادپرستی می‌گریزد. كشتار جنگ جهانی دوم و هیولای نازیسم، كشتار ارامنه، یهودیان، مردمان رواندا و بوسنی این آگاهی را به جهان - به خصوص اروپا - داد كه اندیشه‌ ساده نژادپرستی و توهم‌های خود برتربینی چقدر می‌تواند ویران كننده و مرگ‌آور باشد. انجمن‌های ضد نژادپرستی سال‌ها و دهه‌هاست در جهان به روشنگری مشغولند. لطیفه‌های ملیتی كم كم از حافظه اروپایی‌ها پاك می‌شود، اما ما بدون هیچ گونه دغدغه و پروایی، سال‌های سال است كه جوك‌های قومی و نژادی تولید می‌كنیم و آن قدر جسور شده‌ایم كه این لطیفه‌ها را در وب سایت‌های اینترنتی جمع‌آوری كنیم تا هیچ كس از آنها بی‌نصیب نماند. باید به دیگران خندید وقتی نژاد برتر هستی، مخصوصاً كه برخی از ما تازگی‌ها این را هم به افتخاراتمان افزوده‌ایم كه علامت صلیب شكسته در اصل ریشه‌ای ایرانی داشته و آریایی‌ها از همان اول از اقوام دیگر باهوش‌تر بوده‌اند.
خودشیفتگی در ایران، یك خودشیفتگی خونی هم نیست، چرا كه ما، ایرانی‌هایی را كه اقلیت دینی به حساب می‌آیند نیز به چشم دیگری می‌نگریم.
این به تنهایی نشان می‌دهد كه راسیسم ایرانی تا چه حد ناخودآگاه و بدون تعقل است و این پنهان بودن همیشگی، شاید ویژگی شرقی آن هم باشد. جالب این است كه تاكنون هیچ رساله مدون و شناخته‌ شده‌ای درباره نژاد ایرانی بر سایر نژادها نوشته نشده با این حال اعتقاد به برتری ژن ایرانی به گونه‌ای سینه به سینه و دهان به دهان در این قوم حفظ شده و در ذهنیت ما جا باز كرده است. ما هیچ جا نخوانده‌ایم كه ایرانی‌ها، برترین ملت هستند، اما وقتی از دستاوردهای ایرانی‌ها در قاره‌های دور مطلبی می‌خوانیم، شیرینی لبخندی در درونمان نقش می‌بندد، سری تكان می‌دهیم و با خود می‌گوییم می‌دانستم، می‌دانستم كه من با همه جهان فرق می‌كنم. این جسارت تا آنجا پیش می‌رود كه ما نویسندگان ادبیات جهان را دزدهای بی‌اخلاقی می‌دانیم كه به گنجینه هزار و یك شب یا مثنوی ما تاخته‌اند و علت شهرت امروز آنها استعماری است كه در حق فرهنگ باستانی ما روا داشته‌اند. نیكلسون، اِ. پوپ یا آن‌ماری شیمل برای ما شرق‌شناسان علاقه‌مند به ایران نیستند كه زبان فارسی را آموخته‌اند كه ایرانی شوند؛ آنها در چشم ما مهاجمان مقبره‌اند كه فرهنگ دست نخورده ما را دستاویز شهرت خود ساخته‌اند كه ما اگر این لطف را به آنها نمی‌كردیم، بیچاره‌ها چندان به چشم نمی‌آمدند.
اما چگونه شد كه ما دیگر نتوانستیم حرفی برای جهان داشته باشیم. مسلماً تقصیر ما نیست و اصلاً به كم كاری و تنبلی و آسوده‌طلبی‌مان مربوط نمی‌شود. پا نفارسیسم یا آریاگرا بودن ما را به توهم‌های توطئه‌ای می‌رساند كه به ما نشان می‌دهد «آنها» نگذاشتند ما آن گونه كه شایسته آنیم در جهان بدرخشیم.
«اما هموطنان، ایرانیان، پارسیان، فرزندان آریایی كوروش و داریوش، جهان چیزی از تاریخ و هزاران سال پیش ما نمی‌داند، چیزی از فرهنگ ایرانی‌ ما، چیزی از نخبگان و اندیشمندان ما نشنیده است. ایران ما را كشوری گرم و سوزان می‌داند... و باور ندارد كه در ایران هم باران و برف می‌آید.]![باور ندارد كه در ایران ماشین سواری به وفور یافت می‌شود، چه برسد به این كه بداند زانتیا و ماكسیما و پرشیا تولید می‌شود ]![ بمباران رسانه‌ای كار خود را كرده است و خیلی بیشتر از آن كه «مستحق»اش باشیم خراب شده‌ایم.»
وقتی هویت خودت را در ارتجاعی نژادپرستانه دنبال كنی، دستاویزی جز بهانه‌های كودكانه هم نخواهی داشت. تعصبات میهن پرستانه، قومی و نژادی ما به آنجا انجامیده كه ما مدال‌های المپیادهای علمی چند جوان زحمت‌كش ایرانی را، نشانه هوشمندی خود می‌دانیم. هر چه باشد ما ملت برتریم و البته این آمادگی را داریم كه اگر فرصتی دست دهد و قدرتی به دست آوریم فرآیند «اصلاح نژادی بشر» را آغاز كنیم. چه، پادشاهانی كه به آنها افتخار می‌كنیم هم كاری بیشتر از این نكرده‌اند."


۱۳۸۹ آذر ۲۰, شنبه

ask

 
راستش 1400 سال است که هر بار عده ای می آیند  و می خواهند ازلابلای آوار فجایع و پسرفتها ی گروه و قرائت قبلی ، پیامی راستین در بیاورند و نشده است!!
خود ما هم در همین انقلاب خودمان یک بار دیگر گول همین سخن را خوردیم !
و دیدیم نه از اسلامش پیام راستینی بدر آمد و نه از انقلاب !
چگونه است که در یک نسل می شود یک اشتباه را دوبار تکرار کرد !؟

من منکر دین و آثارش نیستم
اما منکر واقیعیتهایی که به نام دین هم در سراسر تاریخ به وقوع پیوسته هم نمی توانم بشوم و از همین رو هر بار که این پرچم را برافراشته می بینم باز پشتم می لرزد!
شاید یکبار برای همیشه باید تکلیف دین را هم روشن کنیم و بیش از این جفایی بر آن نرانیم !
شاید باید دین را برای دل و روح بخواهیم نه برای   جایگزینی عقل و اندیشه !
برای خلوت میان ما و معبود مان هرکه و هر چه که هست و نه در پهنای عمل و صحنه اجتماع
شاید
شاید
راستش مهمترین سوال این روزهای من همین نکته است که آدمیان از چه رو به دین رو می آورند و کارکرد واقعی دین چیست و به چه نیازهای ما بایستی پاسخ بدهد .
هنوز خود در اوان راهم و پاسخی روشن بدان ندارم ، اما مایلم بدانم شما چه می اندیشید ؟

۱۳۸۹ آذر ۱۲, جمعه

فرهنگ جامعه ما بشدت سقوط کرده





 بنظر من تمام مشکل جامعه ما مشکل رژیم نیست مشکل اصلی جامعه ما مشکل فرهنگی است که بشدت سقوط کرده است مشکل ما مشکل دروغ است مشکل تقلب است مشکل ریااست که در جامعه ما رایج است 
درجامعه ما اگر کسی نماز نخواند آدم بدیست اما اگر دروغ بگوید حق کسی را ضایع کند بحقوق دیگران تجاوز کند تقلب کندآنرا آدم بدی نمیدانند ویا حساسیتی به آن نشان نمیدهند این یعنی سقوط فرهنگی در جامعه ما اگر کسی نمازش درست بخواند آدم خوبی است اگر والضالینش درست ادا کند آدم خوبی است اگر روزه اش را بگیرد اگر در یک خانه ساده زندگی کند خوب قران بخواند آدم خوبی است در صورتی که اینها هیچ ربطی بجامعه نداردبقول معروف تو جیب ما را نزن توی کاخ زندگی کن سرما کلاه نگذار میخوای روزه بگیر میخوای نگیر بمن ربطی نداره چیزی که بمامربوط میشه  وبرای سلامت جامعه مهمه اینه که تقلب نباشه دزدی بهر شکلش نباشه   تاوقتیکه جامعه ما  رد شدن از چراغ قرمزرا یک هنر میدانند زمانیکه دروغ گفتن کلاه سر دیگران گذاشتن را یک هنر میدانند این جامعه از نظر فرهنگی از نظر اخلاقی جامعه سالمی نیست فرهنگ دیکتاتوری در وجود بسیاری از ما نهفته است وقتی ما میگوئیم نظرمادرست است وهرکس نظری غیراز ما داشته باشد باطل است وتحمل عقاید دیگران را نداشته باشیم این یعنی دیکتاتوری مثلا در مورد تقلب سوال اینست که اگردر یک انتخابات کاندید ای مورد علاقه شما با تقلب سر کار بیاید عکس العمل شما چیست چقدر  ناراحت میشوید یا بر عکس خوشحال هم میشوید یا بی تفاوت از کنارش میگذریم یا از آن دفاع هم میکنیم بنظر من دلسوزان ومصلحین جامعه باید در درجه اول بدنبال زمینه سازی برای نهادینه کردن اخلاق حسنه در جامعه باشند  مشکل آقای موسوی هم مشکل فرهنگی است ما باید زمینه را برای برگذاری یک انتخابات کاملا آزاد فراهم کنیم بدون اینکه برایمان مهم باشد که چه کسی در این انتخابات برنده میشود من فکر میکنم آقای موسوی هم بدنبال همین است متاسفانه مبارزین ما هم اکنون فقط بدنبال حذف یکدیگر هستند میگویند او نباید باشد وما باید باشیم واین سیر مرتب دارد تکرار میشود واین تکرار نتیجه ای جز تضعیف مملکت وخودمان ندارد
فکرها که ازبین نمیروندآنها وجود درند واین یک واقعیت است وما اگر بخواهیم در یک راه درست وسازنده قدم برداریم چاره ای جز برسمیت شناختن یکدیگر نداریم   

بنظر من بجای شعار مرگ بر دیکتاتور باید بگوئیم مرگ بردیکتاتوری مرگ بر درغگوئی مرگ بر تقلب   مرگ بر حق کشی
اگر جامعه سالم نباشد که نیست هر رژیمی سرکار بیاید همین آشست و همین کاسه
چه ضمانتی در کار است که اگررژیم عوض باز دیکتاتوری نباشد باز تقلب نباشد بازخفقان حاکم نشود زمانیکه همه گروه ها وهمه سازمانها فقط بفکر این هستندرژیم را ساقط کنند  تاخودشان بسر کار بیایند وهچ گروه دیگری را بر نمیتابند وغیر از خودشان هیچ کس وهیچ فکری را قبول ندارندوبرسمیت نمیشناسند خوب اگر این گروه هم سر کار بیاید باز همین آشست و همین کاسه شاه میرود خمینی می آید ولی ظلم وخفقان و دیکتاتوری ادامه دارد

۱۳۸۹ فروردین ۲۸, شنبه

خاصیت دین

 در تمام دنیا مردم میدانند دروغ بد است ودروغ نگفتن را یک ارزش میدانند و  سعی میکنند خودشان را مبرا کنندولی شما اگر دین داشته باشید دیگر میتوانید براحتی دروغ بگوئید خاصیت دین اینست که میتواند برای دروغ گفتن شما راه شرعی پیدا کند بطوری که شما بتوانید دروغ بگوئید ولی احساس گناه نکنید.

2-در تمام دنیا مردم تقلب را دوست ندارند وتائید نمیکنند آن را کار خوبی نمیدانند واگر کسی مرتکب شود آنرا جرم محسوب میکنند ولی مثل اینکه دین آمده است تابتواند برای آن راه حلی پیدا کند برای آن توجیهی پیدا کند تا شما بتوانید بدون احساس هیچ گناهی آنرامرتکب شوید.


3-ضایع کردن حق وحقوق مردم کاری است که هیچکس در هیچ کجای دنیا آنرا کار درستی نمیداند نه اینکه کار درستی نمیدانند بلکه آنرااز بدترین کارها و نابخشودنی میدانند ولی خاصیت دین اینست که میتواند توجیهی برای آن پیدا کند تا شما بتوانید براحتی حق وحقوق مردم را پایمال کنید ودر ازای آن به بهشت بروید.

4-ظلم کردن شکنجه کردن بناحق کسی را کشتن بناحق زندان کردن اینها مواردیست که هیچکس در دنیا آنها راتائید نمیکند و از بدترین کارها میدانند ولی خاصیت دین اینست که میتواند برای انجام آنها توجیه پیدا کند بطوری که نه اینکه احساس گناه نکنی بلکه احساس ثواب هم بکنی

آیا در جریان  بحران انتخابات  22خرداد سال88 غیر از این مشاهده شد.

۱۳۸۹ فروردین ۱۲, پنجشنبه

خداوند متقلب را دوست ندارد

عمل صالح

هر کسی در هر گوشه دنیا اگر راست گوباشد اگر وفای بعهد داشته باشد اگر درستکار باشد اگر عمل صالح انجام دهد مسلمان است وخداوند او را دوست دارد و اهل بهشت است واگر دروغ بگوید اگراهل تقلب باشد اگر به خود ویا دیگران ظلم کند اگر حق و حقوقی را از کسی ضایع ویا پایمال کند اهل دزدی باشد کسی را بناحق بکشد او مسلمان نیست خداوند او را دوست ندارد و اهل جهنم است
دین اسلام تمام ادیان در خود جا دارد
در اسلام کسی را بخاطر انجام دادن یا انجام ندادن عبادات که اشکال آن در دنیا متفاوت است به بهشت ویا جهنم نمیبرند تمام ایات قران این مطلب را تائید میکند
اگر در اثر نخواندن نماز احساس گناه کردی ولی در اثردروغ تهمت دزدی تقلب احساس گناه نکردی بدان که مسلمان نیستی اما اگر در اثر نماز نخواندن احساس گناه نکردی ولی در اثردروغ تهمت دزدی تقلب احساس گناه کردی بدان که مسلمانی
اگر روزه نگرفتی  گناه مرتکب نشده ای و باین خاطر خداوند شمارا بجهنم نمیبرد ولی اگر حق کسی را ضایع کنی گناه مرتکب شدی وخداوند شما را بجهنم میبرد.
خداوند هر کسی را در هر گوشه دنیا اگر درستکار باشد وعمل صالح انجام دهد دوست دارد کسی را که ظلمی مرتکب شود در هر گوشه دنیا که باشد دوست ندارد این منطق قرآن است
اگر مردم آقای خاتمی یاآقای کروبی را دوست میدارند نه بخاطر لباسشان است بلکه بخاطر اعمال ورفتارشان است و یا اگر کسی آز آقای خامنه ای خوشش نمی آید نه بخاطر لباسش بلکه بخاطر اعمال و رفتارش است
خلاصه اینکه در نزد مردم وخداوند معیار عمل است نه هیچ چیز دیگر.

آرزوهای من

من خیلی از کشورم راضیم مخصوصا از شهرداری فقط توی شهر یک چیزه که مایه عذابم میشه انهم عکسهای بزرگ آقای خامنه ای که توی بزرگراهها وخیابنها آویزانه
خیلی دلم میخواست رهبرمون اهل تقلب و دروغ نبود همه مردم را دوست میداشت و طرفدار یک گروه کوچک نبود که اهل دروغ و ریاکاری عوام فریبی وبخصوص خرافات هستند
البته من الان خیلی خدارا شکر میکنم که توفیق اجباری ندارم که عکسهای بزرگ آقای جنتی و احمد خاتمی را در بزرگراهها وخیابانها ببینم وخلاصه شده است به عکسهای آقای خامنه ای
البته خیلی دلم میخواست
1-یک انتخابات آزاد مطمئن وبدون تقلب میداشتیم و به رایمان احترام گذاشته میشد
2-زندانی سیاسی نداشتیم وهر کسی میتوانست عقیده خود را داشته باشدوهمه به عقاید دیگران احترام میگذاشتند
3-مطبوعات آزاد میداشتیم وهیچ روزنامه ای بخاطر اظهاراتش بسته نمیشد
4-مردم آزادی داشتند ومیتوانستند در تظاهرات اعتراضی براحتی شرکت کنند و پلیس کشورمان امنیت را برای آنها فراهم میکردند.
اگر اینها در کشورمون بودایران بهترین کشور دنیا بود وای خدای من آیا میشه یک روزی کشور ما اینطوری بشه ومردم همدیگر را خیلی دوست میداشتند
بهترین آرزوی من اینه که مردم همه همدیگر را دوست میداشتند همدیگر را با هر عقیده ونظری تحمل میکردند وبدنبال حذف همدیگر نبودن.

۱۳۸۸ اسفند ۱۸, سه‌شنبه

پیروزی برق آسا یا به هنگام؟

به نظر می رسد که برخی گمان می کردند در روز 22 بهمن نظام جمهوری اسلامی سقوط می کند و آن برخی جشن پیروزی برگزار می کنند و به سرعت در مناصب قدرت قرار می گیرند و به تعبیر خودشان آکسیون نهایی انجام می شود! اکنون که دیدند نه تنها چنین اتفاقی نیفتاد بلکه نظام با مدیریت امنیتی-پلیسی-خدماتی توانست جمع مورد نظر خود را در میدان آزادی سازمان دهد و به اصطلاح نشان دهد که از پشتوانه مردمی و ملی برخوردار است! اکنون دوستان طرفدار آکسیون آخر مبهوت و دمغ شده اند.

ریشه این مشکل از کجاست؟ می خواهم همین نکته را امروز با شما در میان بگذارم.


بگذارید مطلب را با ذکر یک خاطره کاملا مناسب حال آغاز کنم. پاییز سال 1383، در آستانه انتخابات ریاست جمهوری نهم بودیم. نگاه ها به طرف آیه الله هاشمی رفسنجانی، حجه الاسلام و المسلمین کروبی و نیز دکتر مصطفی معین بود. کسی چندان توجهی به دکتر احمدی نژاد نداشت. گاهی از دکتر لاریجانی و آقای قالیباف هم نام برده می شد. در آن شب مهمانی افطاری، دوستی رو به جمع کرد و گفت: دو سئوال؟ نگاه ها متوجه او شد. توضیح داد: سئوال اول، مردم تا چه حد و یا چند در صد در انتخابات شرکت می کنند؟ و پرسش دوم: چه کسی رییس جمهور می شود؟ همه ما حدس و یا پیش بینی خودمان را مطرح کردیم. دکتر سروش گفت: حدود شصت در صد مردم مشارکت می کنند و آقای کروبی رییس جمهور می شود. من گفتم شصت تا هفتاد در صد شرکت می کنند و آقای هاشمی رفسنجانی رای می آورد. بقیه دوستان هم بیشتر نظرشان به سمت و سوی آقای هاشمی رفسنجانی بود. دست آخر از پرسشگر پرسیدیم: نظر خود شما چیه؟


لبخندی زد و گفت: به هم می خوره! با تعجب پرسیدیم چی به هم می خوره؟ فیلسوفانه سری تکان داد و گفت: "انتخابات برگزار نمی شود، کار رژیم تمام است."

پرسیدیم چه طوری تمام است؟ گفت: "آمریکا حمله می کند و تمام می شود..."


نشان به همان نشان که آقای احمدی نژاد سال پنجم ریاستش را شروع کرده و همان دوست ما بازهم به گونه ای سخن می گوید که انگار اکسیون آخر همین امشب اتفاق می افتد. برخی جوان ها هم چنان حرف هایی را باور می کنند. وقتی با واقعیت های رویارو می شود که از جنس دیگری ست، یاس و دلمردگی وجودشان را فرا می گیرد ، از کوره به در می روند و اتفاقا با منطق و ادبیاتی که هیچ نسبتی با جنبش سبز ندارد و بیشتر متاثر از کيهان است، سخن می گویند. تا آنجا پیش می روند که به مهندس موسوی هم انتقاد می کنند که او هم جزو نظام بوده است!

به گمانم جنبش سبز یک هسته معقول و خردگرایانه دارد. این هسته و مرکزیت را به روشنی می توان در تدبیر مهندس موسوی وآقای کروبی و بیانیه های ايشان مشاهده کرد. یک پوسته عصبی احساسی هم گه گاه بروز می کند. مثل کف عرصه رودخانه را می پوشاند و اندکی بعد فرو می نشیند.


پیش از این هم اشاره کردم آنانی که جنبش سبز را به سوی تغییر نظام پیش می برند، شعار های افراطی سر می دهند، تصویر امام خمینی و دیگران را پاره می کنند، با ارزش های دینی و ومذهبی مردم ایران ستیز می کنند، در واقعیت امر کسانی اند که بهانه به دست می دهند و زمینه و ظرفیت را برای سرکوب جنبش سبز فراهم می سازند.


***************************

جرس

سیدعطاءالله مهاجرانی 

۱۳۸۸ اسفند ۱۵, شنبه

این مهم نیست که چه کسی چه عقیده ویا چه نظری دارد مهم اینست ایا تحمل عقاید ویا نظرات دیگران را دارد یا ن






مشگل ما اینست که همه بدنبال حذف طرف دیگری هستند نه تحمل همدیگر موضوع اینست که ما نمیخواهیم عقیده و نظر طرف مقابل را برسمیت بشناسیم.
اشکال بزرگ این است که آقای خامنه ای ودارو دسته اش مخالفین خود را آدم حساب نمیکنند وجزو مردم نمیدانند آنهارا خس و خاشاک یا بزغاله گوساله میدانند یعنی بهرحال آدم نیستند وبخاطر همین از هیچ حقوقی برخوردار نیستند وآنها دوراه بیشتر ندارند یا باید از بین بروند یا خفه شوند یعنی هیچ صدائی ونظری ویاعقیدهای جز خودشان را بر نمیتابند وتحمل نمیکنند وبرای آنها هیچ ارزشی قائل نیستند.آنها مدعی هستند یک حق بیشتر وجود ندارد وآن ما هستیم  وبقیه در کل دنیا باطلند فقط ما به بهشت میرویم وبقیه اهل جهنمند.
حال سوال اینست که اگر ما بر سر کار بیائم چی آیا برای آنها ارزشی قائلیم آیا آنهارا آدم حساب میکنیم به اعتقاداتشان ونظراتشان احترام قائلیم؟
اگر نیستیم پس ما چه فرقی با آنها داریم واگر هستیم چرا در گفته ها ونوشته هایمان این تفکر مشهود نیست ویا بعضا برعکس نشان داده میشود.
لذا میتوان گفت جنبش سبز برایش مهم نیست افرادش ویا اعضایش چه فکری ویا چه عقیده ای دارند بلکه مهم اینست که همه آنها با هر عقیده وفکرمختلفی که دارند  به عقاید دیگران احترام میگذارند وآنها را به رسمیت میشناسند.

جنبش سبز دیگر بدنبال سرنگونی کسی ویا بقدرت رساندن فرد دیگری نیست بنظر من جنبش سبز بدنبال اهدافی فراتر از اینهاست
جنبش سبز بدنبال بدنبال احقاق حقوق اولیه و از دست رفته خود مردم است بدنبال  برگذاری یک انتخابات کاملا آزاد است  بدنبال مطبوعات آزاد است بدنبال آزادی زندانیان سیاسی با هر مرام وعقیده ایست
من دیگر بدنبال انتقام گیری نیستم من دیگر برای سرنگونی کسی ویا بدنبال بقدرت رساندن کس دیگری به خیابانها نخواهم آمد
من فقط میخواهم ببینم رای من کجاست.
مردم ایران بیش از صد سال است که بدنبال این هستند  ولی متاسفانه در هر مرحله ای به بیراهه کشیده شده اند
]چرا ما اینقدر سطح مطالبات خود را پائین آورده ایم ما هدف خود را گم نکنیم ما اهداف والائی داشتیم ولی اکنون در سطح سرنگونی یک فرد پائین آورده ایم با سرنگونی چیزی حل نمیشود فقط هزینه های خود را بالا برده ایم
ما یک بار این تجربه را کرده ایم نتیجه چی شد شاه رفت خمینی آمد آیا ما برای همین این همه هزینه دادیم
بهترین و پیشرفته ترین شعارها در زمان انقلاب داده شد
مگر در زمان انقلاب نگفتند کمنیستها میتوانند در دانشگاه کرسی داشته باشند چه شد
ما چند بار باید گول بخوریم چه ضمانتی وجود دارد اگر این رژیم سرنگون شد ما به اهداف خودمون میرسیم
ما دیگر به هیچ کس اعتماد نداریم غیر از خودمان ما باید اهداف کلی تری را دنبال کنیم
ما باید از هم اکنون فقط بخاطربرگزای یک انتخابات کاملا آزاد برای آزادی مطبوعات برای آزادی زندانیان سیاسی با هر عقیده وفکری برای جلوگیری از اعدام های افراد سیاسی برای ایجاد امنیت اجتماعی وسیاسی واقتصادی مبارزه کنیم وهزینه دهیم چون ارزش آنرا دارد
ما اهدافمان را فراموش نکنیم
حالا ممکن است برای رسیدن به اهدافمان رژیم هم سرنگون شود بشود مهم اینست که ما اهدافمان را گم نکنیم منظورم اینست  که سرنگونی رژیم هدف نشود
یعنی دیگر ما به هیچ کس جز خودمان اعتماد نکنیم و این لازمه اش اینست خود مردم بیایند در صحنه واوضاع را بدست بگیرند صاحب اصلی خود مردم هستند که باید مسائل را دنبال کنند
من با مطالب خوب وسنجیده جناب آقای موسوی در مصاحبه آخری با سایت کلمه کاملا موافقم.